Tuesday, November 8, 2011

خط و نشان جمهوری اسلامی برای اسراییل



جمهوری اسلامی همین الان اسراییل رو تهدید کرد، اگر به ما حمله کنید، ما هم از اون بالا فیروز آبادی رو بدون اخطار قبلی میندازیم رو سرتون. کارشناس ها میگن شدت این پرتاب برابر با بیست و پنج بمب اتمی هست!



Monday, October 31, 2011

مرگ یک دیکتاتور


مرگ یک دیکتاتور

انوک پاول سیاست مدار انگلیسی زمانی گفته بود: زندگانی سیاسی همواره با شکست به پایان میرسد، مگر اینکه معجزه

ای رخ دهد و در بهترین لحظه اش در دریای خاطرات غرق شود. این طبیعت سیاست و روابط انسانی است.

زندگی دیکتاتورها این واقعیت را بسیار پر رنگ تر نشان میدهد. به همان اندازه که مرگ یک رهبر سیاسی مردمی پس از بازنشستگی تنها یک مسئله خصوصی است، مرگ یک دیکتاتور به یک موضوع سیاسی تبدیل میگردد که بازتاب دهنده دوران زمامداری و اقتدار اوست.اگر یک دیکتاتور در آرامش در تخت خوابش جان بسپرد، مرگش نمایشی رقت انگیز ازدوران اقتدارش است و اگر همان دیکتاتور اعدام شود و پیش از اعدام بر خاک افتاده طلب بخشش کند، آن زمان است که این صحنه آینه ای میشود که طبیعت حکومت او و خشم فرو خورده مردمان زیر ستم را بازتاب میدهد.

مرگ قذافی مصداق این واقعیت است. تنها تفاوت مرگ او با دیگر دیکتاتورها در آن بود که از لحظه مرگش فیلم گرفته شد. چیزی که در زمان کالیگولا هنوز وجود نداشت.با وجود تلفن های موبایل و اسلحه هایی که در فیلم ها دیده میشد، این صحنه یاد آور داستان هایی از انجیل بود مانند داستان مرگ آهاب (و سگ ها خون اورا لیسیدند).هر چه باشد مرگ او به دهشتناکی مرگ قیصر بیزانس به نام اندرونیکوس نبود که مردم مو ها و دندان هایش را کندند و صورتش را با آب جوش سوزاندند و در نهایت بدنش را پاره پاره کردند.در دوران معاصر اعدام چائوشسکو دیکتاتور رومانی هنوز در خاطره ها مانده است و همچنین مرگ فیصل دوم و عمویش که سر هایشان تبدیل به توپ فوتبال قاتلانشان شد.در سال 1996 طالبان پس از قطع اعضای تناسلی نجیب الله او را در خیابان های کابل گرداندند و سپس به دار آویختند.

رهبران و روشن فکران غربی اعدام قذافی بدان اینگونه که دیدیم را عملی تنفر انگیز میدانند.برناردهنری لوی بر این باور است که این عمل میتواند هسته اخلاقی شورش و انقلاب را مسموم کند.البته از منظر سیاسی به اندازه کافی دلیل برای اعدام این شاه شاهان وجود داشت.دیکتاتوری قذافی تمامیت خواه، سلطنت گونه و شخصی بود. تا زمانی که دیکتاتور زنده است، دست از حکمرانی و ایجاد رعب و وحشت بر نخواهد داشت. چرچیل گفته است: دیکتاتور ها سوار بر ببر هستند و جرات نمیکنند از آن پیاده شوند.

تنها مرگ است که میتواند نفرینی را که بر چنین دیکتاتوری سنگینی میکند به پایان برساند.گاهی حتی مرگ هم برای پایان دادن به این نفرین کافی نیست. برای مثال شایعه زنده بودن کالیگولا که توسط رومی ها کشته شده بود تا مدت ها لژیون های رومی را آزار میداد. همین طور مردمانی که برای دیدن جنازه قذافی صف کشیده بودن میخواستند از مرگ او مطمئن شوند. قذافی کسی بود که صحنه های خشونت آمیز را جشن میگرفت بنابر این مرگ دیگری به جز آن را نمیشد برای او متصور شد. زمانی که از قاتلانش پرسید که آیا آنان تفاوت میان درست و نادرست را میدانند، خودش دیر زمانی بود که پاسخ این پرسشش را با کرده هایش داده بود.سلطان باریبار دوم عادت داشت مهمانان خود را مسموم کند تا اینکه خودش قربانی شیر مسومی شد، که برای کسی دیگری در نظر گرفته بود. زمانی که استالین سکته مغزی کرد، دوازده ساعت در ادرار خود غوطه ور بود تا کسی جرات کرد پزشک را خبر کند چرا که او پیش از آن پزشکان زیادی را به جرم خیانت به زندان انداخته بود و بدینگونه نابودی خودش را رقم زد.

در حالی که نظام های پادشاهی هنگام مرگ و یا پیری قدرت خودرا به بازماندگان و وراث منتقل میکنند، دیکتاتور ها باید تا آنجا که میشود زنده بمانند. مصداق این موضوع تلاش گاه مذبوحانه پزشکان برای نجات جان کسانی مانند مائو، برژنف، تیتو و فرانکو میباشد.تنها کره شمالی ها بودند که این معضل را با تیز هوشی حل کردند و کیم ایل سونگ را رهبر جاودانه خود نامیدند که هیج گاه نخواهد مرد.اگربرای دیکتاتوری مرگ در تخت خواب در دسترس نباشد، تلاش میکند تا دست کم مرگش را خودش صحنه آرایی کند چرا که دیکتاتور ها زندگی بدون قدرت را نمیتوانند تحمل کنند. قذافی یک خود شیفته بود که شورش مردمش را انکار کرد و تمام دار و ندارش را بر روی یک کارت گذاشت تا سر انجام آن پایانی را رقم بزند که شاهدش بودیم. قذافی میتوانست جان خانواده خود و هزاران هم وطنش را نجات بدهد اگر به ویلای خودش میخزید تا زمانی در پیشگاه دادگاه بین المللی پاسخ گوی کرده های خود باشد. اما او خود شیفته تر از آن بود و ترجیح میداد همراه با نابودی خود، طرفدارانش، خانواده اش و سرزمینش طعمه شعله های آتش خودکامگی و خود شیفتگی او شوند.قذافی ترجیح میداد همچون ریچارد سوم در کارزار بمیرد یا همچون مکبث با خودکشی به زندگی خود پایان دهد. اما سرنوشت خواشت تا این خود شیفته بزرگ به مرگی فلاکت بار بمیرد.

برگردان از روزنامه آلمانی دی ولت

30.10.2011


Monday, July 25, 2011

آغاز بازی بزرگ احمدی‌نژاد



آغاز بازی بزرگ احمدی‌نژاد: آچمز کردن رهبری، وظيفه و مسئوليت جنبش سبز در وضعيت پيش رو، حسين عليزاده


جنبش سبز نه تنها نيازمند حضور خيابانی نيست بلکه بايد بگذارد تنش بين دو جناح حاکميت بالاتر گيرد. در فرض بقا و حذف احمدی‌نژاد، بيش‌ترين تخريب متوجه شخص رهبر خواهد بود. در فرض بقای احمدی‌نژاد، رهبر از فصل‌الخطاب بودن ساقط شده، مقبوليت خود را در نزد مراجع و مريدان سينه‌چاک خود از دست می‌دهد و در فرض حذف احمدی‌نژاد، دردانه‌ی رهبری در بدترين وضعيت بحرانی کشور (پرونده هسته‌ای و اجرای هدفمند کردن يارانه‌ها و..) به سلاخی فرستاده خواهد شد

پيشگفتار- طرح مساله
عزل وزير اطلاعات به دست احمدی نژاد و ابقای او به دست خامنه ای، از مناسبات جديد قدرت در جمهوری اسلامی ايران پرده برداشت. مدعای اين مقاله اين است که آيت الله خامنه ای ديگر"فصل الخطاب" نيست. احمدی نژاد فصل
جديدی را در جمهوری اسلامی رقم زده است: آغاز بازی بزرگ برای آچمز کردن رهبری.
۱- خامنه ای رهبری همواره در سايه
"جامه فراخ ولايت مطلقه فقيه" به دست آيت الله خمينی تنها و تنها برای خود او دوخته شده بود. از منظر او، اقبال عمومی مردم به او در جامعه ی به شدت نابسامان سال های نخست انقلاب توجيهی بود برای چشم پوشی از بسياری از قوانين کشوری به بهانه سامان دادن به اوضاع کشوری گرفتار آمده در جنگ و فقر و فاقه.
"مرجعيت" ، "اقبال عمومی"، "شخصيت کاريزماتيک" و "قوه قاهره" چهار مولفه بودند که تدريجاً وی را واداشت تئوری ولايت مطلقه فقيه را برای اداره کشور پردازش کند. اما، آيا اين تئوری پس او برای حل مشکلات کشور کارساز باشد يا خير، موضوعی بود که گذر زمان بايد آن را به داوری می نشست.
در گذر زمان، جانشين او(آيت الله خامنه ای) فاقد کليه مولفه های فوق به استثنای مولفه چهارم بود. او فاقد شخصيت کاريزماتيک، فاقد مرجعيت مقبول و همچنين فاقد اقبال عمومی بود که بنا به مسئوليت قرار بود در غياب اين مولفه های مهم قدرت ولی فقيه، اداره کشور را به سبک و سياق سلف خود پيش برد اما آيا ممکن بود؟ چنين شد که چنان رهبری هم در دوران رياست جمهوری رفسنجانی و هم در دوران خاتمی هرگز نتوانست در حد و اندازه های سلف خود ظاهر گردد. هاشمی با در دست داشتن معاونت رياست خبرگان، رياست تشخيص مصلحت و رياست جمهوری و همراهی مجلس، يکه تاز ميدان قدرت بود. خاتمی نيز به دليل رأی بالا و اقبال جامعه دانشگاهی و روشنفکری توانسته بود پل ارتباطی (گفتگوی تمدن ها) با جامعه جهانی برقرار کند. در سالی که به اجماع کليه کشورهای عضو مجمع عمومی، پيشنهاد خاتمی مبنی بر نام نهادن سال ۲۰۰۱ به عنوان سال گفتگوی تمدن ها به تصويب رسيد، نهايت توان آيت الله خامنه ای نام گذاری سال ۸۰ به نام امام علی بود.
۲- رهبر، وامدار احمدی نژاد
با پايان دوره خاتمی، يافتن شبانی بی مايه و نشاندن همای سعادت بر دوش او (اشاره به داستان سلطان و شبان) و ارتقا آن تا سرحد شخص دوم کشور ، اين نويد را می داد که رهبر که اينک جامه مرجعيت نيز بر تن کرده، با کمک اين دردانه نازپرورده خواهد توانست در حد و اندازه بنيانگذار جمهوری اسلامی ظاهر شود. چنين موقعيتی،اما، با حضور جريان حزب کارگزاران(حاميان رفسنجانی) و جنبش اصلاحات (حاميان خاتمی) ناممکن می نمود. جراحی اين دو جريان سياسی کشور، وظيفه خطيری بود که در انتخابات نهم و دهم برعهده دردانه رهبری(احمدی نژاد) گذاشته شد. رفسنجانی از پيگيری شکايت تخريب خود در انتخابات نهم به خدا پناه برد و جريان اصلاحات که در انتخابات ۸۸ به ميدان آمد نيز شديدا سرکوب گرديد. به يمن قدرت مانوری که رهبری برای دردانه خود قائل شده بود، هر دو اين جريان های سياسی از پيکره نظام جراحی شدند. نظام (رهبری) وامدار احمدی نژاد شده بود اما اين مهم تحقق نمی يافت جز به چشم پوشی بر تمامی انحرافات عقيدتی (مثل مهدی گرايی خارج از عرف روحانيت) و پرده پوشی بر کليه تخلفات و سوء مديريت هايی که احمدی نژاد از خود به جا گذاشت. بنا به برخی گزارش ها، احمدی نژاد در جمع گروهی از مديران خبرگزاری جمهوری اسلامی( ايرنا) دخالت خامنه ای برای حفظ او در سمت رياست جمهوری را تاييد کرده و گفت: " آقای خامنه ای در سال ۱۳۸۸ من را حفظ کرد تا به اين ترتيب نيروهای خودش را حفظ کند چرا که اگر ميرحسين موسوی رييس جمهور می شد دستگاه رهبری را برمی چيد." ( سايت جرس ۴ ارديبهشت ۹۰)
احمدی نژاد و تيم همراه، به خوبی واقفند که پرونده های کلان تخلفات مالی و انضباطی به برکت حمايت های بی دريغ رهبری سرپوش نهاده شده اند. در روال معمول پايان دوره رياست جمهوری احمدی نژاد، قرار است يک يک اين پرونده های هم از سوی اصولگريان و هم رفسنجانی و بسياری ديگر گشوده شود. راه گريز از هر پاسخگويی، باقی ماندن در قدرت از يک سو و پناه گرفتن پشت سر رهبری از سوی ديگر است که رايحه خوش خدمت را در دولت احمدی نويد داده بود. از ديد تيم احمدی نژاد، تضمين رياست جمهوری يازدهم که محتملاً مشايی برای آن برگزيده شده در گرو تصرف مجلس نهم است که انتخابات آن در اسفند ۹۰ انجام خواهد شد.
با اين انگيزه، در حالی که تيم احمدی نژاد برای تسخير مجلس نهم از هم اينک خيز برداشته بود عزل وزير اطلاعات بدون اذن رهبری و ابقای وی به دستور مستقيم رهبری، توهين بزرگی برای احمدی نژاد تلقی گرديد تا بداند رهبر بيش از اين نيازمند هزينه پرداخت کردن برای دردانه خود نيست. قهر يازده روزه احمدی نژاد، گواهی است که او خامنه ای را وامدار خود می داند و نه خود را وامدار خامنه ای. (من به رهبری بدهکار نيستم! که کوتاه بيايم. اولا کسی که توانست بساط اصلاح طلبان را جمع کند من بودم. ثانيا انرژی هسته ای را من به اينجا رساندم. ثالثا هدفمند کردن يارانه ها را که هيچ کس زير بارش نمی رفت من برعهده گرفتم و اجرا کردم. من چرا بايد کوتاه بيايم؟ يک عزل و نصب وزرا در اختيار من بود که آن هم بحمدالله از من گرفته شده است. سخنان نقل شده از احمدی نژاد به جنتی در سايت جرس ۹ ارديبهشت ۹۰)
۳- درک درست ولی ناقص احمدی نژاد از متغير های قدرت در نظام جمهوری اسلامی
احمدی نژاد از متغيير های اجتماعی – سياسی کشور درک درست اما ناتمامی دارد. وی بقا در قدرت سياسی را تابعی از متغييرهايی می داند که در صحنه سياسی- اجتماعی ايران رخ داده است.
برخی از اين متغيرهای از زبان او يا نزديکان او عبارتند از:
- پايان دوران اسلام گرايی ( سخنرانی مشايی موجود در يوتيوب)
- رشد ملی گرايی در ايرانيان(مباهات کردن به تاريخ کهن پارسی با بزرگداشت کوروش کبير و تخت جمشيد توسط دولت )
- طرح مکتب ايرانی در تفسيری نوين از اسلام (اظهارات مشايی)
- ناديده گرفتن مساله حجاب (روسری از سر انداختن خبرنگار اسپانيايی در حضور رييس دولت جمهوری اسلامی)
- دوری جستن از نهاد مرجعيت تا آنجا که قاطبه مراجع حتی مصباح يزدی اينک در ضديت تمام با دولت احمدی نژاد هستند.
- ضعيف ترين واکنش ها به قران سوزی آن هم از نظامی که مشروعيت خود را برخاسته از اسلام می داند.
در حالی که می توان مواردی ديگر بر اين فهرست افزود،اما، اين تمام ماجرا نيست. گو اينکه احمدی نژاد به درستی دريافته است که در جامعه امروز ايران، ارزش های انقلابی دهه شصت اينک رنگ باخته و بايد حرف نو زد تا رأی مردم را در انتخابات پيش رو به دست آورد، اما اشتباه محاسباتی او که هم برای او هم برای حامی اصلی او( رهبر) خسارت های جبران ناپذيری را به همراه خواهد آورد، اين است که آيت الله خامنه ای اين دولت را مکررا دولتی توصيف کرده که گفتمان دهه شصت را به جامعه باز گردانده بود. احمدی نژاد ، رجايی دوم لقب گرفت و دولت او به برکت دعای امام زمان انتخاب گرديد ( گفته های مصباح)
برای او بديهی است که تغيير دادن گفتمان خود از گفتمان انقلابی دهه شسصت به گفتمان مباهات به تاريخ کهن پارسی، آن هم به اميد رأی آوردن در انتخابات مجلس نهم و رياست جمهوری يازدهم ريزش هايی را در حاميان سنتی اش فراهم می آورد. ميزان هجمه ای که در اين روزها از از سوی سپاهيان، مداحان، ائمه جمعه، مراجع، مجلسيان و.. به دولت احمدی نژاد می شود، بی سابقه است. مجلس خود را آماده کرده است که سوال از رييس حمهور را برای اولين بار به اجرا گذارد. تخلفات مالی احمدی نژاد بر کسی پوشيده نيست. او نگران از روزی است که بخواهد پاسخگوی هزاران هزار تخلف باشد. احمدی نژاد بيش از هر کس می داند که آمارهای او از وضعيت بسامان اقتصادی تا کجا دروغين است. مديريت طرح هدفمند کردن يارانه ها، اينک پاشنه آشيل نظام شده است که جز به زور سرنيزه پيش نرفته است. با علم به تمامی اين حقايق، احمدی نژاد تنها يک برگ برنده در دست دارد: گروگان گرفتن رهبری
۴- آچمز کردن رهبری/ گروگان گرفتن رهبری
احمدی نژاد از اينکه به او نگاه ابزاری شود تنفر دارد. او می داند تا کنون جاده صاف کن رهبری و اصولگرايان بوده و به خوبی می داند که همين اصولگرايان، قرار است کاسه کوزه هر آنچه در اين سال ها گذشته است را بر سر او خراب کنند. اين اتفاق نخواهد افتاد مگر آنکه او عرصه قدرت را ترک کند. معنای ديگر اين سخن آن است که برای ماندن در قدرت، تسخير مجلس نهم ضروری است.
عزل وزير اطلاعات به دست احمدی نژاد و ابقای او به دست رهبری بهترين بهانه را به دست رييس دولت داد تا به خامنه ای بفهماند حيثيت او اينک در گرو حمايت از احمدی نژاد است نه تذکر به احمدی نژاد. هيچ خطايی در اين سال ها صورت نگرفته که از چشم رهبر ناديده مانده باشد. تقلب انتخاباتی بيش از همه و پيش از همه بر شخص رهبر آشکار بود. اما خطر کارگزاران و اصلاح طلبان، نظر خطاپوش خامنه ای را واداشت به قيمت دلخوری مراجع، مفتضح شدن رفسنجانی، بی حرمت شدن حسن خمينی، دربند کردن شخصيت های طراز اول مملکتی و از همه بالاتر سرکوب مردم، از احمدی نژاد حمايت کند.
معروف است احمدی نژاد گفته است من رييس جمهور امام زمان هستم نه رييس جمهور خامنه ای. در محاسبه احمدی نژاد، خامنه ای بايد بداند که تعرض به احمدی نژاد تعرض به خود اوست. احمدی نژاد اين توان را در خود سراغ دارد تمام حيثيت رهبری را لجنمال کند. سايت «آئين‌نيوز» از سايت های حامی دولت اعلام کرده است که احمدی‌نژاد روز‌های آينده تصميمات «قاطع و دشمن شکنی» اتخاذ خواهد کرد که نتيجه آن به زير کشيده شدن «صدر مناصب اعطايی الهی» خواهد بود. در واکنش به آتش تهيه ای که اين روزها توسط اصولگرايان سنتی بر سر او می ريزد، يکی از سايت حامی او صراحتاً هشدار داده که "زد و خوردهای خونين" می تواند محصول اين نتيجه باشد. سايت مزبور می نويسد: "اگر موج تخريب دولت به همين شکل ادامه يابد و اعتراضات به اصطلاح رسانه‌ای به اغتشاشات خيابانی تبديل شود و لات‌ها و شعبان بی‌مخ‌ها به سمت پاستور [ دفتر رئاست جمهوری] حرکت کنند قطعاً گروه‌های معاند با ظاهر مشابه در آنها رخنه کرده و طولی نخواهد کشيد کشور به عرصه زد و خوردهای خونين و بی‌قاعده تبديل خواهد شد زيرا در آن صورت کسی طرف مقابلش را نخواهد شناخت." (سايت دولت يار ۳۹ فروردين ۹۰- سخنی با طراحان ترور احمدی نژاد)
نازپرورده رهبری با قهر يازده روزه خود و سپس اظهارات نه چندان گرم خود در حمايت از ولی فقيه پس از بازگشت به کار، نشان داد که بقای او در دست رهبری و بقای رهبری در دست اوست. در گمان او رهبر در وضعيت آچمز قرار گرفته است. حذف احمدی نژاد حذف رهبری را و بقای احمدی نژاد بقای رهبری را تضمين می کند. اگر فرض کنيم قرار باشد با رأی عدم کفايت دولت، انتخابات رياست جمهوری ديگری برگزار گردد آيا جنبش سبز، خواب راحت را از چشمان رهبر نخواهد ربود؟ اين درسی بود که احمدی نژاد در غيبت قهرآميز خود به رهبری آموخت. نشاندن مشايی در اولين جلسه هيات دولت پس از پايان قهر و اظهارات بی رنگ و لعاب وی در حمايت از رهبری و انکار اختلاف در حاکميت، پيش از همه و بيش از همه پيامی بس روشن برای خامنه ای به همراه داشت تا ولی امر مسلمين جهان! بداند زين پس او برای ديگران فصل الخطاب است و نه برای احمدی نژاد.
۵- وظيفه و مسئوليت جنبش سبز
بی درنگ واقفيم که سه عنصر "مشروعيت" ، "کفايت" و "يکپارچگی" در اردوگاه جناح حاکم رخت بربسته است. با شرحی که رفت، خامنه ای در وضعيت آچمز ناگزير دو راه پيش رو دارد؛ يا تن دادن به خواست های احمدی نژاد يا تخريب او. فرض اول يعنی پايان فصل الخطاب بودن رهبری چرا که بنا به فرض او به عزل مصلحی تمکين کرده است. در چنين فرضی کرنش بيشتر در برابر احمدی نژاد، ريزش های بيشتری را در بدنه نظام به همراه خواهد داشت. مرجعيت نيز که کيان عقايد شيعه را به دليل اظهارات احمدی نژاد در خطر می بيند، خود را ناگزير می داند که پشت سر رهبری را خالی کند. به عبارت معروف: علی می ماند و حوضش.
اما در فرض دوم يعنی تخريب و برکناری احمدی نژاد نيز خطری بزرگ برای صدر مناصب الهی (بخوانيد رهبری) همراه خواهد داشت چرا که اينک کلان ترين پرونده های ملی از جمله پرونده هسته ای، هدفمند کردن يارانه ها و.. در دست دولت است. به سقوط کشاندن دولت خود پرورده هم خسارت های حيثيتی برای خامنه ای به همراه خواهد داشت و هم خسارت به کليه پروژه هايی که احمدی نژاد هدايت آن را برعهده گرفته است. فزون بر آن، با علنی شدن شکاف حاکميت هم تهديد جنبش سبز خواب راحت را از رهبری خواهد ربود وهم تهديد خارجی.
در چنين وضعيتی که شکاف در حاکميت رو به فزونی است، جنبش سبز نه تنها نيازمند حضور خيابانی نيست بلکه بايد بگذارد تنش بين دو جناح حاکميت بالاتر گيرد. در فرض بقا و حذف احمدی نژاد، بيشترين تخريب متوجه شخص رهبر خواهد بود. در فرض بقای احمدی نژاد، رهبر از فصل الخطاب بودن ساقط شده، مقبوليت خود را در نزد مراجع و مريدان سينه چاک خود از دست می دهد و در فرض حذف احمدی نژاد، دردانه رهبری در بدترين وضعيت بحرانی کشور(پرونده هسته ای، و اجرای هدفمند کردن يارانه ها و..) به سلاخی فرستاده خواهد شد. چنين اقدامی شالوده پوسيده جمهوری اسلامی را بيش از پيش مندرس خواهد کرد.
آنچه مسلم است اينکه قهر احمدی نژاد و منت کشی رهبر از او برای بازگشت به کار، فصل جديدی را در مناسبات
قدرت در نظام ولايت به وجود آورده است: آغاز بازی بزرگ احمدی نژاد برای آچمز کردن رهبری.
حسين عليزاده ديپلمات مستعفی
__._,_.___

Monday, June 6, 2011

شهادت میدهم

ولا تكتموا الشهادة ومن يكتمها فإنه آثم قلبه و الله بما تعملون علیم و گواهی را کتمان مکنید، و هرکه آن را کتمان کند او بی گمان قلبش گناهکار است. و خدا به آنچه می کنید داناست اینجانب حامد منتظری به حکم صریح آیه قرآن کریم گواهی و شهادت می نمایم که در جریان تشییع پیکر مرحوم مهندس عزت الله سحابی شاهد ضربه ای به بالاتنه خانم هاله سحابی بودم که پس از آن خانم هاله سحابی به حالت غش بر زمین افتاد
فرد ضارب بلافاصله خود را در میان مامورین انتظامی و لباس شخصی که در پشت سر او بودند کشیده و از صحنه فرار نمود.اینکه آیا خود ضربه باعث فوت ایشان شده باشد یا شوک حاصل از ضربه و اینکه در هریک از این موارد چه نوع قتلی رخ داده است قابل تشخیص اینجانب نیست اما به طور حتم ضربه در فوت ایشان تاثیر داشته است و لذا به صراحت می توان گفت که خانم سحابی به قتل رسیده است. اینجانب حاضر به تکرار شهادت فوق در هر دادگاه صالحه ای می باشم.

Wednesday, June 1, 2011


شورای هماهنگی تبدیل به وزنه ای سنگین بر پای جنبش سبز شده است. شورا با وعده های سر خرمن و دعوت مردم به تظاهرات و اعتراضاتی که دو هفته قبل اعلام میشود و عالم و آدم از آن خبر دار میشوند، راه را برای مزدوران بسیجی و لباس شخصی ها باز میکند که تا میتوانند گاز بگیرند وبدرند. اینان متوجه نیستند که با این روش مسئول خون هایی هستند که ریخته میشود. این شورا دینامیک جنبش را با این روش میگیرد. این آقایان یا متوجه نیستند که تظاهرات سکوت و بر پشت بام فرستادن مردم و خاموش و روشن کردن برق دیگر جواب نمیدهد، یا میدانند و مردم را سر میدوانند تا رهبر نگاهی از روی رحم و عطوفت بر اینان بتاباند و به گردونه قدرت باز گردند.
مصر و تونس بدون شورا کارشان پیش رفت، سوری ها حتی با امکاناتی به مراتب کمتر از ایرانی ها مبارزه میکنند و تصویر ددمنشی حکومت را به تمام جهان نشان میدهند. جنبش و حاملان اصلی آن که دانشجویان و جوانان هستند بخوبی تا بحال با کمک رسانه های اینترنتی توانستند با یکدیگر پیوند بر قرار کنند و فعالیت هایشان را هماهنگ کنند. برای اعتراض و فریاد بر سر دیکتاتور کشیدن نیازی به دعای خیر شورای هماهنگی نیست. این شورا تا کنون نشان داده است که به کندی دنبال مردم میدود. اگر بخواهیم منتظر دستور عمل های این شورا بمانیم، سرعتمان به کندی سرعت شورا خواهد شد. ظاهرا دستور رسیده زیاد شلوغ نشود تا ببینیم نتیجه مذاکرات و رای زنی ها با خامنه ای و آدم هایش به کجا میرسد. اگر بخواهیم منتظر نتیجه این مغازله ها بمانیم ، باید خود را آماده ادامه روند اعدام ها و قتل ها و بی داد گری های حکومت اسلامی کنیم

.

Monday, May 30, 2011

درس هایی از چین، کامبوج وهند


درس هایی از چین، کامبوج وهند

سال 1969 آغاز انقلاب فرهنگی در چین بود. گاردهای سرخ با هجوم به معبد ها، کتاب خانه ها و خانه های نویسندگان و شعرا به نابودی و پاکسازی فرهنگی پرداختند. مائو معتقد بود باید کهنه، جای خود را به نو بدهد. تا زمانی که کهنه هست، جا برای نو نیست پس باید کهنه را محو کرد. این بود که سرمایه های معنوی بسیاری از معابد و سرمایه های ادبی و فرنگی چین، طعمه ی شعله های آتش انتقام سربازان سرخ مائو گردیدند.هنوز هم که هنوز است این معما باقی مانده است که چگونه کشوری با قدمت و فرهنگ چین اینگونه با در افتادن در ورطه خبر چینی، جاسوسی و خشونت، خود را در گودال تحقیر و خفت انداخت.

چین بیمار و خسته بود. شعار ها دیگر کارساز نبودند. با کشتن شور زندگی در مردم و یکسان سازی آنان، چین رمق خود را در مصاف با چالش های جهانی و رقیبان اش گرفت.

مائو معتقد بود که فرهنگ کهنه زنجیری است بر پای چین که آن را از پیشرفت باز میدارد، پس باید نابود و از حافظه ها محو گردد. مائو اما فراموش کرد که ریشه های چین را دارد میسوزاند. بدون این ریشه ها دیگر چین، چین نبود.

انقلاب مانند یک کودک است که در سنین پایین قشنگ و دوست داشتنی است. همینکه بزرگ تر شد تبدیل به مردی خشن و بد ترکیب میشود.مائو با سوزاندن ریشه های فرهنگی چین، این کشور را از لحاظ فرهنگی فقیر کرد. او کشوری نو را بنیان نهاد، که دیگر با چین قدیم این همانی نداشت. از چین کنفوسیوس با تمام زیبایی های انسانی و فرهنگی اش، چینی پا به عرصه وجود نهاد که امروزه شاهدش هستیم. چین در حال از دست دادن ژرفا و گوناگونی فرهنگی خود است.

ایده آفرینش انسانی نو تازه نیست.اندک زمانی پس از چین، نوبت به کامبوج رسید.

این شد شعار خمر های سرخ. این شعار هم منطق خودش را داشت.خمرهای دشمن خونی "شهروندی" شدند. شهر ها را به آتش کشیدند. در عرض 24 ساعت پایتخت کامبوج پنوم پن به دستور رهبر خمرهای سرخ پول پوت تخلیه شد. مردمان را به روستا ها و زمین های کشاورزی راندند. صد ها هزار نفر در جریان این کوچ های اجباری جان خود را از دست دادند. تمام نماد های تمدن و فرهنگ را از جمله کتاب و دبستان و بیمارستان و روزنامه و آموزگار و مهندس و پزشک را طعمه جوخه های اعدام و آتش خود کردند.تمام چیز هایی که از شهر ها می آمدند باید نابود میشدند.تحصیل کرده ها شدند دشمنان سیستم.حتی داشتن عینک که نماد سواد داشتن و شهری بودن بود باعث اعدام فوری دارنده آن میشد.در جایی مردم را به صف میکردند و مجبورشان میکردند از درخت نارگیل بالا روند. هرکه روستایی بود و این کار را با چابکی انجام میداد جان خود را نجات میداد.هرکه از عهده این کار بر نمی آمد، فوری شک خمر ها را بر می انگیخت که از شهر می آید، شاید آموزگار است، یا کارمند و یا بازرگان. این اشخاص بدون محاکمه و بی درنگ اعدام میشدند.

گفته میشود که دیکتاتور ها دیوانه هستند. اگر دقت کنیم میبینیم که در پشت تمام این جنایت ها حسابگری و سیستم نهفته است. نه هیتلر دیوانه بود، نه مائو، نه استالین و نه پول پوت.

پول پوت تا آنجا پیش رفت که حتی دستور داد تمام قابلمه ها را نابود کنند، زیرا قابلمه خانواده و دوستان رو گرد هم می آورد و جایی که آدم ها دور هم گرد می آیند همیشه امکان سر زدن جوانه مقاومت وجود دارد. به کودکان یاد میدادند جاسوسی پدران و مادرانشان را بکنند. هزاران نفر را بدینگونه در "میدان های مرگ" به جوخه های اعدام سپردند.

آدم کشان خمر های سرخ را پسرکان 15 تا 16 ساله تشکیل میدادند. پسرکانی نحیف، روستایی، بدون کمترین نشانی از احساس و یا حتی لبخند بر چهره شان. اینان چیز دیگری به غیر از جنگ نمیشناختند.بسیاری از روشنفکران و دانش آموختگان کامبوجیایی پس از به قدرت رسیدن خمرهای سرخ کشورشان را ترک کردند. این گروه بدون استثنا افرادی ناسیونالیست بودند که حتی آنجا که باید میان خمرهای سرخ و دولتی دست نشانده انتخاب کنند، خمر های سرخ را بر میگزیدند.خمرهای سرخ زمانی اعلام کردند که تحصیل کردگان میتوانند دوباره به کشورشان بازکردند تا در باز سازی کمک کنند.تمام کسانی که به امید خدمت به کشورشان به کامبوج بار گشتند، از همان فرودگاه با تمام خانواده و کودکانشان به میدان های مرگ فرستاده شدند و سراسر اعدام گردیدند.

اکنون سری میزنیم به هند. گاندی معتقد بود دیکتاتور ها زمانی سقوط میکنند که دیگر مردم باورشان را به آنان از دست میدهند و از پیروی و انجام دستور ها سرباز میزنند.هیچ نظامی پا بر جا نخواهد ماند، زمانی که اراده مردم بر نقض خشونت متمرکز است و خشونت را با ضد خشونت پاسخ میدهد.بی خشونت بودن به معنای منفعل بودن و کتک خور بودن نیست. کاملا بر عکس. بی خشونتی کنش گر و فعالانه یعنی رودر رویی تمام عیار با خشونت گران.خشونت پرهیزی گاندی کاملا کنش گرانه است و از این تشکیل نشده که کاری انجام ندهد، بلکه کار دیگری غیر ازاعمال خشونت انجام دهد، مانند روزه گرفتن، وارد نشدن به دایره بازی های سیاسی، اعتصاب و خانه نشینی، صرف نظر کردن فعالانه از آنچه طرف مقابل ارایه میکند تا تو را ضعیف کند چرا که تا زمانی که تو خریدار کالاهای سیستم هستی ( چه فرهنگی، چه سیاسی و غیره)نمیتوانی بگونه ای موثر با سیستم بجنگی.

ضرب المثل هندی میگوید: هر زمان شاگرد آماده شد، استاد خواهد آمد.

رضا عزیزی نژاد


درس هایی از چین، کامبوج وهند


درس هایی از چین، کامبوج وهند

سال 1969 آغاز انقلاب فرهنگی در چین بود. گاردهای سرخ با هجوم به معبد ها، کتاب خانه ها و خانه های نویسندگان و شعرا به نابودی و پاکسازی فرهنگی پرداختند. مائو معتقد بود باید کهنه، جای خود را به نو بدهد. تا زمانی که کهنه هست، جا برای نو نیست پس باید کهنه را محو کرد. این بود که سرمایه های معنوی بسیاری از معابد و سرمایه های ادبی و فرنگی چین، طعمه ی شعله های آتش انتقام سربازان سرخ مائو گردیدند.هنوز هم که هنوز است این معما باقی مانده است که چگونه کشوری با قدمت و فرهنگ چین اینگونه با در افتادن در ورطه خبر چینی، جاسوسی و خشونت، خود را در گودال تحقیر و خفت انداخت.

چین بیمار و خسته بود. شعار ها دیگر کارساز نبودند. با کشتن شور زندگی در مردم و یکسان سازی آنان، چین رمق خود را در مصاف با چالش های جهانی و رقیبان اش گرفت.

مائو معتقد بود که فرهنگ کهنه زنجیری است بر پای چین که آن را از پیشرفت باز میدارد، پس باید نابود و از حافظه ها محو گردد. مائو اما فراموش کرد که ریشه های چین را دارد میسوزاند. بدون این ریشه ها دیگر چین، چین نبود.

انقلاب مانند یک کودک است که در سنین پایین قشنگ و دوست داشتنی است. همینکه بزرگ تر شد تبدیل به مردی خشن و بد ترکیب میشود.مائو با سوزاندن ریشه های فرهنگی چین، این کشور را ار لحاظ فرهنگی فقیر کرد. او کشوری نو را بنیان نهاد، که دیگر با چین قدیم این همانی نداشت. از چین کنفوسیوس با تمام زیبایی های انسانی و فرهنگی اش، چینی پا به عرصه وجود نهاد که امروزه شاهدش هستیم. چین در حال از دست دادن ژرفا و گوناگونی فرهنگی خود است.

ایده آفرینش انسانی نو تازه نیست.اندک زمانی پس از چین، نوبت به کامبوج رسید.

این شد شعار خمر های سرخ. این شعار هم منطق خودش را داشت.خمرهای دشمن خونی "شهروندی" شدند. شهر ها را به آتش کشیدند. در عرض 24 ساعت پایتخت کامبوج پنوم پن به دستور رهبر خمرهای سرخ پول پوت تخلیه شد. مردمان را به روستا ها و زمین های کشاورزی راندند. صد ها هزار نفر در جریان این کوچ های اجباری جان خود را از دست دادند. تمام نماد های تمدن و فرهنگ را از جمله کتاب و دبستان و بیمارستان و روزنامه و آموزگار و مهندس و پزشک را طعمه جوخه های اعدام و آتش خود کردند.تمام چیز هایی که از شهر ها می آمدند باید نابود میشدند.تحصیل کرده ها شدند دشمنان سیستم.حتی داشتن عینک که نماد سواد داشتن و شهری بودن بود باعث اعدام فوری دارنده آن میشد.در جایی مردم را به صف میکردند و مجبورشان میکردند از درخت نارگیل بالا روند. هرکه روستایی بود و این کار را با چابکی انجام میداد جان خود را نجات میداد.هرکه از عهده این کار بر نمی آمد، فوری شک خمر ها را بر می انگیخت که از شهر می آید، شاید آموزگار است، یا کارمند و یا بازرگان. این اشخاص بدون محاکمه و بی درنگ اعدام میشدند.

گفته میشود که دیکتاتور ها دیوانه هستند. اگر دقت کنیم میبینیم که در پشت تمام این جنایت ها حسابگری و سیستم نهفته است. نه هیتلر دیوانه بود، نه مائو، نه استالین و نه پول پوت.

پول پوت تا آنجا پیش رفت که حتی دستور داد تمام قابلمه ها را نابود کنند، زیرا قابلمه خانواده و دوستان رو گرد هم می آورد و جایی که آدم ها دور هم گرد می آیند همیشه امکان سر زدن جوانه مقاومت وجود دارد. به کودکان یاد میدادند جاسوسی پدران و مادرانشان را بکنند. هزاران نفر را بدینگونه در "میدان های مرگ" به جوخه های اعدام سپردند.

آدم کشان خمر های سرخ را پسرکان 15 تا 16 ساله تشکیل میدادند. پسرکانی نحیف، روستایی، بدون کمترین نشانی از احساس و یا حتی لبخند بر چهره شان. اینان چیز دیگری به غیر از جنگ نمیشناختند.بسیاری از روشنفکران و دانش آموختگان کامبوجیایی پس از به قدرت رسیدن خمرهای سرخ کشورشان را ترک کردند. این گروه بدون استثنا افرادی ناسیونالیست بودند که حتی آنجا که باید میان خمرهای سرخ و دولتی دست نشانده انتخاب کنند، خمر های سرخ را بر میگزیدند.خمرهای سرخ زمانی اعلام کردند که تحصیل کردگان میتوانند دوباره به کشورشان بازکردند تا در باز سازی کمک کنند.تمام کسانی که به امید خدمت به کشورشان به کامبوج بار گشتند، از همان فرودگاه با تمام خانواده و کودکانشان به میدان های مرگ فرستاده شدند و سراسر اعدام گردیدند.

اکنون سری میزنیم به هند. گاندی معتقد بود دیکتاتور ها زمانی سقوط میکنند که دیگر مردم باورشان را به آنان از دست میدهند و از پیروی و انجام دستور ها سرباز میزنند.هیچ نظامی پا بر جا نخواهد ماند، زمانی که اراده مردم بر نقض خشونت متمرکز است و خشونت را با ضد خشونت پاسخ میدهد.بی خشونت بودن به معنای منفعل بودن و کتک خور بودن نیست. کاملا بر عکس. بی خشونتی کنش گر و فعالانه یعنی رودر رویی تمام عیار با خشونت گران.خشونت پرهیزی گاندی کاملا کنش گرانه است و از این تشکیل نشده که کاری انجام ندهد، بلکه کار دیگری غیر ازاعمال خشونت انجام دهد، مانند روزه گرفتن، وارد نشدن به دایره بازی های سیاسی، اعتصاب و خانه نشینی، صرف نظر کردن فعالانه از آنچه طرف مقابل ارایه میکند تا تو را ضعیف کند چرا که تا زمانی که تو خریدار کالاهای سیستم هستی ( چه فرهنگی، چه سیاسی و غیره)نمیتوانی بگونه ای موثر با سیستم بجنگی.

ضرب المثل هندی میگوید: هر زمان شاگرد آماده شد، استاد خواهد آمد.

رضا عزیزی نژاد