جمهوری اسلامی همین الان اسراییل رو تهدید کرد، اگر به ما حمله کنید، ما هم از اون بالا فیروز آبادی رو بدون اخطار قبلی میندازیم رو سرتون. کارشناس ها میگن شدت این پرتاب برابر با بیست و پنج بمب اتمی هست!
مرگ یک دیکتاتور
انوک پاول سیاست مدار انگلیسی زمانی گفته بود: زندگانی سیاسی همواره با شکست به پایان میرسد، مگر اینکه معجزه
ای رخ دهد و در بهترین لحظه اش در دریای خاطرات غرق شود. این طبیعت سیاست و روابط انسانی است.
زندگی دیکتاتورها این واقعیت را بسیار پر رنگ تر نشان میدهد. به همان اندازه که مرگ یک رهبر سیاسی مردمی پس از بازنشستگی تنها یک مسئله خصوصی است، مرگ یک دیکتاتور به یک موضوع سیاسی تبدیل میگردد که بازتاب دهنده دوران زمامداری و اقتدار اوست.اگر یک دیکتاتور در آرامش در تخت خوابش جان بسپرد، مرگش نمایشی رقت انگیز ازدوران اقتدارش است و اگر همان دیکتاتور اعدام شود و پیش از اعدام بر خاک افتاده طلب بخشش کند، آن زمان است که این صحنه آینه ای میشود که طبیعت حکومت او و خشم فرو خورده مردمان زیر ستم را بازتاب میدهد.
مرگ قذافی مصداق این واقعیت است. تنها تفاوت مرگ او با دیگر دیکتاتورها در آن بود که از لحظه مرگش فیلم گرفته شد. چیزی که در زمان کالیگولا هنوز وجود نداشت.با وجود تلفن های موبایل و اسلحه هایی که در فیلم ها دیده میشد، این صحنه یاد آور داستان هایی از انجیل بود مانند داستان مرگ آهاب (و سگ ها خون اورا لیسیدند).هر چه باشد مرگ او به دهشتناکی مرگ قیصر بیزانس به نام اندرونیکوس نبود که مردم مو ها و دندان هایش را کندند و صورتش را با آب جوش سوزاندند و در نهایت بدنش را پاره پاره کردند.در دوران معاصر اعدام چائوشسکو دیکتاتور رومانی هنوز در خاطره ها مانده است و همچنین مرگ فیصل دوم و عمویش که سر هایشان تبدیل به توپ فوتبال قاتلانشان شد.در سال 1996 طالبان پس از قطع اعضای تناسلی نجیب الله او را در خیابان های کابل گرداندند و سپس به دار آویختند.
رهبران و روشن فکران غربی اعدام قذافی بدان اینگونه که دیدیم را عملی تنفر انگیز میدانند.برناردهنری لوی بر این باور است که این عمل میتواند هسته اخلاقی شورش و انقلاب را مسموم کند.البته از منظر سیاسی به اندازه کافی دلیل برای اعدام این شاه شاهان وجود داشت.دیکتاتوری قذافی تمامیت خواه، سلطنت گونه و شخصی بود. تا زمانی که دیکتاتور زنده است، دست از حکمرانی و ایجاد رعب و وحشت بر نخواهد داشت. چرچیل گفته است: دیکتاتور ها سوار بر ببر هستند و جرات نمیکنند از آن پیاده شوند.
تنها مرگ است که میتواند نفرینی را که بر چنین دیکتاتوری سنگینی میکند به پایان برساند.گاهی حتی مرگ هم برای پایان دادن به این نفرین کافی نیست. برای مثال شایعه زنده بودن کالیگولا که توسط رومی ها کشته شده بود تا مدت ها لژیون های رومی را آزار میداد. همین طور مردمانی که برای دیدن جنازه قذافی صف کشیده بودن میخواستند از مرگ او مطمئن شوند. قذافی کسی بود که صحنه های خشونت آمیز را جشن میگرفت بنابر این مرگ دیگری به جز آن را نمیشد برای او متصور شد. زمانی که از قاتلانش پرسید که آیا آنان تفاوت میان درست و نادرست را میدانند، خودش دیر زمانی بود که پاسخ این پرسشش را با کرده هایش داده بود.سلطان باریبار دوم عادت داشت مهمانان خود را مسموم کند تا اینکه خودش قربانی شیر مسومی شد، که برای کسی دیگری در نظر گرفته بود. زمانی که استالین سکته مغزی کرد، دوازده ساعت در ادرار خود غوطه ور بود تا کسی جرات کرد پزشک را خبر کند چرا که او پیش از آن پزشکان زیادی را به جرم خیانت به زندان انداخته بود و بدینگونه نابودی خودش را رقم زد.
در حالی که نظام های پادشاهی هنگام مرگ و یا پیری قدرت خودرا به بازماندگان و وراث منتقل میکنند، دیکتاتور ها باید تا آنجا که میشود زنده بمانند. مصداق این موضوع تلاش گاه مذبوحانه پزشکان برای نجات جان کسانی مانند مائو، برژنف، تیتو و فرانکو میباشد.تنها کره شمالی ها بودند که این معضل را با تیز هوشی حل کردند و کیم ایل سونگ را رهبر جاودانه خود نامیدند که هیج گاه نخواهد مرد.اگربرای دیکتاتوری مرگ در تخت خواب در دسترس نباشد، تلاش میکند تا دست کم مرگش را خودش صحنه آرایی کند چرا که دیکتاتور ها زندگی بدون قدرت را نمیتوانند تحمل کنند. قذافی یک خود شیفته بود که شورش مردمش را انکار کرد و تمام دار و ندارش را بر روی یک کارت گذاشت تا سر انجام آن پایانی را رقم بزند که شاهدش بودیم. قذافی میتوانست جان خانواده خود و هزاران هم وطنش را نجات بدهد اگر به ویلای خودش میخزید تا زمانی در پیشگاه دادگاه بین المللی پاسخ گوی کرده های خود باشد. اما او خود شیفته تر از آن بود و ترجیح میداد همراه با نابودی خود، طرفدارانش، خانواده اش و سرزمینش طعمه شعله های آتش خودکامگی و خود شیفتگی او شوند.قذافی ترجیح میداد همچون ریچارد سوم در کارزار بمیرد یا همچون مکبث با خودکشی به زندگی خود پایان دهد. اما سرنوشت خواشت تا این خود شیفته بزرگ به مرگی فلاکت بار بمیرد.
برگردان از روزنامه آلمانی دی ولت
30.10.2011
درس هایی از چین، کامبوج وهند
سال 1969 آغاز انقلاب فرهنگی در چین بود. گاردهای سرخ با هجوم به معبد ها، کتاب خانه ها و خانه های نویسندگان و شعرا به نابودی و پاکسازی فرهنگی پرداختند. مائو معتقد بود باید کهنه، جای خود را به نو بدهد. تا زمانی که کهنه هست، جا برای نو نیست پس باید کهنه را محو کرد. این بود که سرمایه های معنوی بسیاری از معابد و سرمایه های ادبی و فرنگی چین، طعمه ی شعله های آتش انتقام سربازان سرخ مائو گردیدند.هنوز هم که هنوز است این معما باقی مانده است که چگونه کشوری با قدمت و فرهنگ چین اینگونه با در افتادن در ورطه خبر چینی، جاسوسی و خشونت، خود را در گودال تحقیر و خفت انداخت.
چین بیمار و خسته بود. شعار ها دیگر کارساز نبودند. با کشتن شور زندگی در مردم و یکسان سازی آنان، چین رمق خود را در مصاف با چالش های جهانی و رقیبان اش گرفت.
مائو معتقد بود که فرهنگ کهنه زنجیری است بر پای چین که آن را از پیشرفت باز میدارد، پس باید نابود و از حافظه ها محو گردد. مائو اما فراموش کرد که ریشه های چین را دارد میسوزاند. بدون این ریشه ها دیگر چین، چین نبود.
انقلاب مانند یک کودک است که در سنین پایین قشنگ و دوست داشتنی است. همینکه بزرگ تر شد تبدیل به مردی خشن و بد ترکیب میشود.مائو با سوزاندن ریشه های فرهنگی چین، این کشور را از لحاظ فرهنگی فقیر کرد. او کشوری نو را بنیان نهاد، که دیگر با چین قدیم این همانی نداشت. از چین کنفوسیوس با تمام زیبایی های انسانی و فرهنگی اش، چینی پا به عرصه وجود نهاد که امروزه شاهدش هستیم. چین در حال از دست دادن ژرفا و گوناگونی فرهنگی خود است.
ایده آفرینش انسانی نو تازه نیست.اندک زمانی پس از چین، نوبت به کامبوج رسید.
این شد شعار خمر های سرخ. این شعار هم منطق خودش را داشت.خمرهای دشمن خونی "شهروندی" شدند. شهر ها را به آتش کشیدند. در عرض 24 ساعت پایتخت کامبوج پنوم پن به دستور رهبر خمرهای سرخ پول پوت تخلیه شد. مردمان را به روستا ها و زمین های کشاورزی راندند. صد ها هزار نفر در جریان این کوچ های اجباری جان خود را از دست دادند. تمام نماد های تمدن و فرهنگ را از جمله کتاب و دبستان و بیمارستان و روزنامه و آموزگار و مهندس و پزشک را طعمه جوخه های اعدام و آتش خود کردند.تمام چیز هایی که از شهر ها می آمدند باید نابود میشدند.تحصیل کرده ها شدند دشمنان سیستم.حتی داشتن عینک که نماد سواد داشتن و شهری بودن بود باعث اعدام فوری دارنده آن میشد.در جایی مردم را به صف میکردند و مجبورشان میکردند از درخت نارگیل بالا روند. هرکه روستایی بود و این کار را با چابکی انجام میداد جان خود را نجات میداد.هرکه از عهده این کار بر نمی آمد، فوری شک خمر ها را بر می انگیخت که از شهر می آید، شاید آموزگار است، یا کارمند و یا بازرگان. این اشخاص بدون محاکمه و بی درنگ اعدام میشدند.
گفته میشود که دیکتاتور ها دیوانه هستند. اگر دقت کنیم میبینیم که در پشت تمام این جنایت ها حسابگری و سیستم نهفته است. نه هیتلر دیوانه بود، نه مائو، نه استالین و نه پول پوت.
پول پوت تا آنجا پیش رفت که حتی دستور داد تمام قابلمه ها را نابود کنند، زیرا قابلمه خانواده و دوستان رو گرد هم می آورد و جایی که آدم ها دور هم گرد می آیند همیشه امکان سر زدن جوانه مقاومت وجود دارد. به کودکان یاد میدادند جاسوسی پدران و مادرانشان را بکنند. هزاران نفر را بدینگونه در "میدان های مرگ" به جوخه های اعدام سپردند.
آدم کشان خمر های سرخ را پسرکان 15 تا 16 ساله تشکیل میدادند. پسرکانی نحیف، روستایی، بدون کمترین نشانی از احساس و یا حتی لبخند بر چهره شان. اینان چیز دیگری به غیر از جنگ نمیشناختند.بسیاری از روشنفکران و دانش آموختگان کامبوجیایی پس از به قدرت رسیدن خمرهای سرخ کشورشان را ترک کردند. این گروه بدون استثنا افرادی ناسیونالیست بودند که حتی آنجا که باید میان خمرهای سرخ و دولتی دست نشانده انتخاب کنند، خمر های سرخ را بر میگزیدند.خمرهای سرخ زمانی اعلام کردند که تحصیل کردگان میتوانند دوباره به کشورشان بازکردند تا در باز سازی کمک کنند.تمام کسانی که به امید خدمت به کشورشان به کامبوج بار گشتند، از همان فرودگاه با تمام خانواده و کودکانشان به میدان های مرگ فرستاده شدند و سراسر اعدام گردیدند.
اکنون سری میزنیم به هند. گاندی معتقد بود دیکتاتور ها زمانی سقوط میکنند که دیگر مردم باورشان را به آنان از دست میدهند و از پیروی و انجام دستور ها سرباز میزنند.هیچ نظامی پا بر جا نخواهد ماند، زمانی که اراده مردم بر نقض خشونت متمرکز است و خشونت را با ضد خشونت پاسخ میدهد.بی خشونت بودن به معنای منفعل بودن و کتک خور بودن نیست. کاملا بر عکس. بی خشونتی کنش گر و فعالانه یعنی رودر رویی تمام عیار با خشونت گران.خشونت پرهیزی گاندی کاملا کنش گرانه است و از این تشکیل نشده که کاری انجام ندهد، بلکه کار دیگری غیر ازاعمال خشونت انجام دهد، مانند روزه گرفتن، وارد نشدن به دایره بازی های سیاسی، اعتصاب و خانه نشینی، صرف نظر کردن فعالانه از آنچه طرف مقابل ارایه میکند تا تو را ضعیف کند چرا که تا زمانی که تو خریدار کالاهای سیستم هستی ( چه فرهنگی، چه سیاسی و غیره)نمیتوانی بگونه ای موثر با سیستم بجنگی.
ضرب المثل هندی میگوید: هر زمان شاگرد آماده شد، استاد خواهد آمد.
رضا عزیزی نژاد
درس هایی از چین، کامبوج وهند
سال 1969 آغاز انقلاب فرهنگی در چین بود. گاردهای سرخ با هجوم به معبد ها، کتاب خانه ها و خانه های نویسندگان و شعرا به نابودی و پاکسازی فرهنگی پرداختند. مائو معتقد بود باید کهنه، جای خود را به نو بدهد. تا زمانی که کهنه هست، جا برای نو نیست پس باید کهنه را محو کرد. این بود که سرمایه های معنوی بسیاری از معابد و سرمایه های ادبی و فرنگی چین، طعمه ی شعله های آتش انتقام سربازان سرخ مائو گردیدند.هنوز هم که هنوز است این معما باقی مانده است که چگونه کشوری با قدمت و فرهنگ چین اینگونه با در افتادن در ورطه خبر چینی، جاسوسی و خشونت، خود را در گودال تحقیر و خفت انداخت.
چین بیمار و خسته بود. شعار ها دیگر کارساز نبودند. با کشتن شور زندگی در مردم و یکسان سازی آنان، چین رمق خود را در مصاف با چالش های جهانی و رقیبان اش گرفت.
مائو معتقد بود که فرهنگ کهنه زنجیری است بر پای چین که آن را از پیشرفت باز میدارد، پس باید نابود و از حافظه ها محو گردد. مائو اما فراموش کرد که ریشه های چین را دارد میسوزاند. بدون این ریشه ها دیگر چین، چین نبود.
انقلاب مانند یک کودک است که در سنین پایین قشنگ و دوست داشتنی است. همینکه بزرگ تر شد تبدیل به مردی خشن و بد ترکیب میشود.مائو با سوزاندن ریشه های فرهنگی چین، این کشور را ار لحاظ فرهنگی فقیر کرد. او کشوری نو را بنیان نهاد، که دیگر با چین قدیم این همانی نداشت. از چین کنفوسیوس با تمام زیبایی های انسانی و فرهنگی اش، چینی پا به عرصه وجود نهاد که امروزه شاهدش هستیم. چین در حال از دست دادن ژرفا و گوناگونی فرهنگی خود است.
ایده آفرینش انسانی نو تازه نیست.اندک زمانی پس از چین، نوبت به کامبوج رسید.
این شد شعار خمر های سرخ. این شعار هم منطق خودش را داشت.خمرهای دشمن خونی "شهروندی" شدند. شهر ها را به آتش کشیدند. در عرض 24 ساعت پایتخت کامبوج پنوم پن به دستور رهبر خمرهای سرخ پول پوت تخلیه شد. مردمان را به روستا ها و زمین های کشاورزی راندند. صد ها هزار نفر در جریان این کوچ های اجباری جان خود را از دست دادند. تمام نماد های تمدن و فرهنگ را از جمله کتاب و دبستان و بیمارستان و روزنامه و آموزگار و مهندس و پزشک را طعمه جوخه های اعدام و آتش خود کردند.تمام چیز هایی که از شهر ها می آمدند باید نابود میشدند.تحصیل کرده ها شدند دشمنان سیستم.حتی داشتن عینک که نماد سواد داشتن و شهری بودن بود باعث اعدام فوری دارنده آن میشد.در جایی مردم را به صف میکردند و مجبورشان میکردند از درخت نارگیل بالا روند. هرکه روستایی بود و این کار را با چابکی انجام میداد جان خود را نجات میداد.هرکه از عهده این کار بر نمی آمد، فوری شک خمر ها را بر می انگیخت که از شهر می آید، شاید آموزگار است، یا کارمند و یا بازرگان. این اشخاص بدون محاکمه و بی درنگ اعدام میشدند.
گفته میشود که دیکتاتور ها دیوانه هستند. اگر دقت کنیم میبینیم که در پشت تمام این جنایت ها حسابگری و سیستم نهفته است. نه هیتلر دیوانه بود، نه مائو، نه استالین و نه پول پوت.
پول پوت تا آنجا پیش رفت که حتی دستور داد تمام قابلمه ها را نابود کنند، زیرا قابلمه خانواده و دوستان رو گرد هم می آورد و جایی که آدم ها دور هم گرد می آیند همیشه امکان سر زدن جوانه مقاومت وجود دارد. به کودکان یاد میدادند جاسوسی پدران و مادرانشان را بکنند. هزاران نفر را بدینگونه در "میدان های مرگ" به جوخه های اعدام سپردند.
آدم کشان خمر های سرخ را پسرکان 15 تا 16 ساله تشکیل میدادند. پسرکانی نحیف، روستایی، بدون کمترین نشانی از احساس و یا حتی لبخند بر چهره شان. اینان چیز دیگری به غیر از جنگ نمیشناختند.بسیاری از روشنفکران و دانش آموختگان کامبوجیایی پس از به قدرت رسیدن خمرهای سرخ کشورشان را ترک کردند. این گروه بدون استثنا افرادی ناسیونالیست بودند که حتی آنجا که باید میان خمرهای سرخ و دولتی دست نشانده انتخاب کنند، خمر های سرخ را بر میگزیدند.خمرهای سرخ زمانی اعلام کردند که تحصیل کردگان میتوانند دوباره به کشورشان بازکردند تا در باز سازی کمک کنند.تمام کسانی که به امید خدمت به کشورشان به کامبوج بار گشتند، از همان فرودگاه با تمام خانواده و کودکانشان به میدان های مرگ فرستاده شدند و سراسر اعدام گردیدند.
اکنون سری میزنیم به هند. گاندی معتقد بود دیکتاتور ها زمانی سقوط میکنند که دیگر مردم باورشان را به آنان از دست میدهند و از پیروی و انجام دستور ها سرباز میزنند.هیچ نظامی پا بر جا نخواهد ماند، زمانی که اراده مردم بر نقض خشونت متمرکز است و خشونت را با ضد خشونت پاسخ میدهد.بی خشونت بودن به معنای منفعل بودن و کتک خور بودن نیست. کاملا بر عکس. بی خشونتی کنش گر و فعالانه یعنی رودر رویی تمام عیار با خشونت گران.خشونت پرهیزی گاندی کاملا کنش گرانه است و از این تشکیل نشده که کاری انجام ندهد، بلکه کار دیگری غیر ازاعمال خشونت انجام دهد، مانند روزه گرفتن، وارد نشدن به دایره بازی های سیاسی، اعتصاب و خانه نشینی، صرف نظر کردن فعالانه از آنچه طرف مقابل ارایه میکند تا تو را ضعیف کند چرا که تا زمانی که تو خریدار کالاهای سیستم هستی ( چه فرهنگی، چه سیاسی و غیره)نمیتوانی بگونه ای موثر با سیستم بجنگی.
ضرب المثل هندی میگوید: هر زمان شاگرد آماده شد، استاد خواهد آمد.
رضا عزیزی نژاد